طراحی صنعتی

 میدونم که خیلی از بچه های مکانیک به طراحی صنعتی علاقه دارن.

این طرحا رو خودم کشیدم و میدونم که خیلی آماتوری هستند. در طراحی از پاستل و ماژیک طراحی استفاده کردم.

 لطفاً من رو از نظراتتون آگاه کنید.


برای مشاهده عکس ها به ادامه مطلب بروید...
ادامه نوشته

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.

(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است.) 

1) ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2) چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

3) به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

4) سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5) لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6) اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7) انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
شصت نشانه والدین است.
انگشت دوم خواهر و برادر،
انگشت وسط خود شما،
انگشت چهارم همسر شما،
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

وقتی این مطلبو برای بار اول خوندم خوشم اومد، راستم می گفت انگشتای چهارمم بر خلاف بقیه از هم جدا نشدن! اما در هر حال نمی شه بهش استناد کرد هر چند که دیدم به نکته جالبی اشاره می کنه که به یه بار خوندنش می ارزه!!!

زندانی

ذهن ما زندان است               ما در آن زندانی                       قفل آن را بشکن

در آن را بگشاي                            و برون آي ازین دخمه ظلمانی

نگشايي گل من                                 خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد                                 همدم دانش و دانايي محدوده خویش

و در این ویرانی                             

همچنان تنگ نظر مي ماني

                                 هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

فکاهی رستم و سهراب (قسمت دوم)

 

قسمت آخر - خواستگاری - نتیجه گیری

-    شیرین خانم: شرابه جان دخترم امروز زودتر از دانشگاه برگرد، خواستگار میاد.

-    حالا کی هستن؟
-    تهمینه خانوم اینا.
-    مامان پس من یه خورده خرید هم میکنم...

-    هفت ساعت بعد...

-    مامان من برگشتم.
-    چرا اینقدر دیر کردی دختر، بابات عصبانی شده ها
-    هیچی رفتم واسه خواستگاری امشب یه کارایی کردم. رفتم پیش شهین خانوم گفتم موهامو شرابی مش کنه. تازه رفتم بازار و یک ست کامل لباس شرابی هم گرفتم، فقط این آخریه خیلی طول کشید، تمام بازار رو گشتم تا کفش شرابی! گیر بیارم.
-    خسرو خان: دختر چرا این شکلی شدی؟!!تو هنوز خواستگار نیومده رفتی این کارا رو کردی، وقتی شوهر کنی میخوای چیکار کنی؟!!!این همه رنگ به خودت زدی بعداً میگن حتماً دخترش چپی بوده یا گلگیرش خورده بوده که این همه بتونه رو صورتشه!!
-    اذیت نکن دخترمو به این ماهی شده.
-    دختر این رنگی رو حتی اگه ترشی هم بندازی کسی لب بهش نمیزنه.

-    دو ساعت بعد، جلسه ی خواستگاری...

-    رستم: خوب بریم سر اصل مطلب دیگه.
-    خسرو: از قدیم گفتن جنگ اول به از صلح آخره. ما شرایطی داریم که بهتره الآن گفته بشه. مهریه ی دختر من 2009 تا سکه است. به نیت تبرک هم 14 تا سکه اضافه میکنیم که روی هم میشه 2100 ! تا. ما رسم داریم وسایل چوبیو پسر میاره به علاوه ی دوسه قلم دیگه مثل تلویزیون و لباسشویی و یخچال. شیر بها هم میگیریم که میشه 5 میلیون تومن.
قبل از همه اینها هم پسرتون باید پروژه خاکبرداری  کوه بیستون که عمر فرهاد خدا بیامرز کفاف نداد تموم کنه رو تموم کنه.
سهراب زرد شده بود، تهمینه قرمز و رستم بنفش...
-    رستم: پسر جان جای ما اینجا نیست. گویا طبقه ی ما به هم نمیخوره...
-    کفش آن سه به چشم بر هم زدنی به میان خیابان افتاد...

وراکرد هومان ویسه رها           به صد حیله از چنگ آن اژدها

حواستون باشه یه وقت جایی خواستگاری نرید که رستم هم نتونه نجاتتون بده.
بیخیال این حرفا بشید که میگن مهریه رو کی داده کی گرفته.
بذارید نسل شما این رسمای غلط رو ریشه کن کنه.
چه دختر چه پسر باید حواس همه جمع باشه که یه وقت سند شراکت زندگیتونو با دروغ امضا نکنید. به نظر شما این دروغ نیست که کسیکه آه در بساط نداره تو یه نامه بنویسه که من 2100 تا سکه مهریه میدم و پاش رو امضا کنه. مگه نه اینه که مهریه عند المطالبه است. چرا زندگی ای که میتونه با عشق شروع بشه با ترس شروع بشه. اگه مهریه ی زیاد چز خوبی بود، مهریه ی حضرت زهرا که بانوی دو عالمه چرا اینقدر کمه؟
یادتون باشه مهرالسُنّه که پیامبر، مومنان رو به اون توصیه کردند 500 درهم نقره است. یعنی حدود هفت میلیون تومن امروز. فکر میکنید اگه ما به اون عمل کنیم دیگه این همه مشکلاتی که منشا اون ازدواجای این مدلیه برامون پیش بیاد؟

حواستون باشه یه وقت جایی خواستگاری نرید که رستم هم نتونه نجاتتون بده.

استاد و شاگرد

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد . او پرسید : آیا خداوند هر جیزی را که وجود دارد ، آفریده است ؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله .

استاد پرسید : هر چیزی را ؟

پاسخ دانشجو این بود : بله هر چیزی را .

استاد گفت : در این حالت ، خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد .

برای این سوال ، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند . استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است .

ناگهان ، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت : استاد ، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟

استاد پاسخ داد : البته .

دانشجو پرسید : آیا سرما وجود دارد ؟

استاد پاسخ داد : البته ، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟

دانشجو پاسخ داد : البته آقا ، اما سرما وجود ندارد . طبق مطالعات علم فیزیک ، سرما عدم تمام و کمال گرماست . و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد . و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون گرما ، اشیاء بی حرکت هستند ، قابلیت واکنش ندارند . پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم .

دانشجو ادامه داد : و تاریکی ؟

استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد .

دانشجو گفت : شما باز هم در اشتباه هستید ، آقا . تاریکی فقدان کامل نور است . شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید ، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور ، نور می تواند تجزیه شود . تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم .

و سرانجام دانشجو پرسید : و شر ، آقا ، آیا شر وجود دارد ؟ خداوند شر را نیافریده است . شر فقدان خدا در قلب افراد است ، شر فقدان عشق ، انسانیت و ایمان است . عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند . فقدان آنها منجر به شر می شود .

و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند .

نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود .

کتاب راز موفقیت آنتونی رابینز

سلام به همه دوستان.

بعد از ۳روز آقای مقامی زحمت کشیدن و امروز به من گفت که پسوردم رو عوض کرده و تهدیدم کرد اگه زیاد پست بذارم منو از تو وبلاگ حذف میکنه منم الان یه پست کوچیک میزارم تا ۲-۳ روز دیگه که منو به مرگ تهدید کرد علی که زیاد پست نذارم

لینک دانلود کتاب راز موفقیت رو براتون میزارم حتما دانلودش کنید و بخونید کتاب بسیار جالب و مفیدیه اگه به توصیه هاش عمل کنین

اینم لینکش:


 

دانلود

تقابل یا ...

نظرتون راجع به دو بیت شعر زیر که در ظاهر خیلی به هم شبیه می نُمایند! ولی دو نظر کاملاً متفاوت رو نسبت به یک موضوع بیان می کنن چیه؟


من رشته محبت تو پاره می کنم / شاید گره خورَد، به تو نزدیک تر شوم


الفت چو گسست می توان بست / لیکن گِره ایش در میان است


راستش را به ما نگفتند ؛ يا لااقل همه راست را به ما نگفتند.

گفتند: تو كه بيايى خون به پا مى‏ كنى، جوى خون به راه مى‏ اندازى و از كشته پشته مى‏ سازى و ما را از ظهور تو ترساندند.

درست مثل اينكه حادثه‏اى به شيرينى تولد را كتمان كنند و تنها از درد زادن بگويند.

ما از همان كودكى، تو را دوست داشتيم . با همه فطرتمان به تو عشق مى‏ورزيديم و با همه وجودمان بى‏ تاب آمدنت‏ بوديم.

عشق تو با سرشت ما عجين شده بود و آمدنت ، طبيعى‏ترين و شيرين‏ ترين نيازمان بود.

اما ... اما كسى به ما نگفت كه چه گلستانى مى‏ شود جهان ، وقتى كه تو بيايى.

همه، پيش از آنكه نگاه ‏مهرگستر و دستهاى‏عاطفه تو را توصيف كنند، شمشير تو را نشانمان دادند.

كسى به ما نگفت كه آن ساحل اميد كه در پس اين درياى خون نشسته است، چگونه ساحلى است؟!

كسى به ما نگفت كه وقتى تو بيايى:

پرندگان در آشيانه‏هاى خود جشن مى‏ گيرند و ماهيان درياها شادمان مى‏شوند و چشمه‏ ساران مى‏ جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مى‏كند.


به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:

دلهاى بندگان را آكنده از عبادت و اطاعت مى ‏كنى و عدالت ‏بر همه جا دامن مى‏ گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه‏ كن مى‏كند و خوى ستمگرى و درندگى را محو مى‏سازد و طوق ذلت‏ بردگى را از گردن خلايق برمى‏ دارد.


به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى...
"سید مهدی شجاعی"